«آیسو»

-وای خدا هوا داره تاریک میشه!
آیسو این را گفت و گلبرگ‎های قرمز شقایق‌ها را داخل جیب پیراهنش ریخت. سطل آب را برداشت و خودش را کنار رودخانه رساند. دست‌های سفیدش را شست.
-وای خدای من! بازم که آب رود‌خونه کم شده؟
اطرافش را دید زد. شقایق‌های وحشی و بابونه‌ها گردن‌شان را خم کرده بودند.
-انگار گلا دارن نفس نفس می‌زنن.
نفس عمیقی کشید. بوی پونه‌های وحشی بینی‌ ریزش را نوازش داد. سرش را بالا گرفت و به کوه انتهای رود نگاه کرد.
-با این اوضاع، حتماً برفای کوهستانم کم شده. وای خدا! آب دادن به گلای حیاطمون خیلی سَخت میشه!
چشم‌های درشت و سیاهش را به آسمان دوخت. ماه کامل وسط آسمان بود و تکه‌های کوچک ابر کنار هم جمع بودند.
-چند وقتی می‌شه بارون نیومده، پس این ابرا! اون بالا چی‌کار دارن می‌کنن؟ کاش می‌تونستم برم‌ اونجا‌ ببینم چه اتفاقی افتاده؟
به رودخانه زُل زد. ماه در کف رودخانه برق زد. سُر خورد و داخل آب افتاد. به فکر فرو رفت. از خود پرسید: «یهو چی شد؟»
هفته‌ی پیش مادربزرگ موقع خواب به او گفته بود: «نوه‌ی عزیزم! آیسو یعنی ماه و آب. ماه و آب آرزوهای تو رو برآورده می‌کنن.»
قطره‌ی آبی را دید که تبدیل به بخار شد و به طرف آسمان رفت. صدایش زد.
– آهای! بخار آب، وایسا! بذار منم باهات بیام.
بخار آب سرش را به طرف آیسو برگرداند و دستش را دراز کرد.
– بیا!
سرزمین ابرها با نور ماه روشن بود. همه‌‌ی ابرها بی‌سر و صدا گوشه‌ای غمگین کِز‌ کرده بودند. یکی از ابرها داد زد.
– وای! اونو؟ تو چی هستی؟
آیسو گیسوی‌ بافته‌اش را مرتب کرد و گفت: «من من آیسو‌ هستم! آرزو کردم بیام پیش ابرا! الآنم اینجام!»
ابریشمی با دهان باز نگاهش کرد. گوشه‌ی لب‌ بچه‌ابرها کمی کشیده شد؛ به طرف آیسو دویدند. ابریشمی بالای سر آیسو رسید.
آیسو دست در جیب پیراهنش کرد و گلبرگ‌های داخل آن را در آورد و به هر بچه‌ابر یک گلبرگ‌ رنگی هدیه داد. گلبرگ قرمز برای ابریشمی بود.
ابرو جلوتر رفت.
– گل‌برگ بنفشم مال من.
هر کدام از بچه‌ابرها یکی‌یکی گل‌برگ‌های رنگین‌کمانی آیسو را هدیه گرفتند. اما پشمالو، پشت مادرش پنهان شده بود و خجالت می‌کشید جلوتر بیاید.
آیسو به پشمالو چشمکی زد.
– بیا عزیزم! گلبرگ نارنجی‌ هم برای تو!
پشمالو آرام آرام جلو آمد. گونه‌هایش گل انداخته بود. کنار دامن سبز حریر آیسو ایستاد.
بچه‌ابر‌ها رنگ گل‌برگ‌ها را به خود گرفتند و دور آیسو حلقه زدند. پنبه‌ای جَستی زد.
– چقد گلای قشنگی داری؟
آیسو سرش را پایین انداخت و گفت: «شاید دیگه نداشته باشم! راستی، ابرهای خوشگل خیلی وقته بارونی نشدین! می‌شه بهم بگین چرا؟!»
ابریشمی جلوتر آمد.
– راستش! راستش! یه دیو ابری سیاه‌ و خیلی بزرگ اومده به سرزمین ما! ازش می‌ترسیم. همش مجبوریم قایم بشیم. سه چشم درشت ترسناک داره.
پنبه‌ای زمزمه کرد.
– تازه شاخای زیادی رو سرش داره! رنگشم‌ مِث شب بدون ماه، سیاه سیاهه.
آیسو دستی روی سر ابریشمی کشید.
– باید یه فکری به حالش بکنیم.
و چشم‌هایش را بست. مژه‌های بلندش روی گونه‌های برآمده‌اش تکان می‌خورد.
– نظرتون چیه؟
بچه‌ها می‌لرزیدند و نگران این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردند.
پشمالو آهسته به آیسو گفت: «من یه نقشه دارم برای دیو سیاه!»
بعد دست آیسو را گرفت. همه باهم بالای کوهِ انتهای رودخانه رفتند. دست در دست هم یک ابر بزرگ، شبیه رنگین‌کمان ساختند. منتظر ماندند تا دیو سیاه خودش را نشان دهد. دیو تا ابر رنگین‌کمانی را دید؛ قهقهه‌ای زد.
– به! عجب رنگین‌کمونی! برم روش بپر بپر کنم.
وسط رنگین‌کمان که پا گذاشت. بچه‌ابرها کمی ترسیدند و لرزیدند. چشم‌شان را بستند و داد زدند.
– حالا وقتشه!
بچه‌ابرها از هم جدا شدند. دیو که حواسش به بازی بود؛ وسط دریاچه‌‌ی بالای کوه پرت شد. ابرها خوشحال شدند. بلند بلند خندیدند. یک دفعه، دیو سیاه از وسط دریاچه بالا آمد. سر تا پایش خیس بود، اما هنوز نفس می‌کشید. بچه‌ابرها ترسیدند و همگی پشت آیسو پنهان شدند.
پشمالو نگاهی به غول کرد و داد زد: «آهای بچه‌ها نگاه کنین، دیو شاخ نداره. کمی هم سفید شده.»
آیسو گفت: «مادر بزرگم گفته بود آب بالای کوه شیرینه هرکی توش بیفته مهربون می‌شه.»
دیو قدم به قدم به بچه‌ابرها نزدیک شد و گفت: «اجازه هست، منم با شما بازی کنم؟ قول میدم دیگه نترسونمتون.»
صدایش مهربان بود. پشمالو کمی فکر کرد: «اسمشم می‌ذاریم دیو مهربون.»
ابرها خیلی آهسته به دیو نزدیک شدند و دست‌ همدیگر را گرفتند. دور هم چرخیدند و چرخیدند. آنقدر شاد شدند که اشک از چشم‌شان بیرون زد. باران شروع شد.
قطره اشکی گوشه‌ی چشم آیسو نشست. زمزمه کرد: «خدا رو شکر‌ که ابرای کوچولو شاد شدن. الان دیگه شقایقا و بابونه‌ها سرحال می‌شن. دیگه برم که باید آب ببرم خونه.»
بوسه‌ای روی گونه‌ی بچه‌ابرها کاشت و از آن‌ها خداحافظی کرد. همراه یکی از قطره‌های باران به کنار رودخانه برگشت. سطلش را برداشت و پر از آب کرد. با خود گفت: «الان دیگه وقت شامه. زودی برم.»

صدایش بزن

در شهر پرندگان سر و صدای زیادی بود. هدهد قلپ قلپ آب خورد. نفس زنان گفت: «از… نزدیک… دیدم… مارها… خیلی… نزدیک شدند. باید راهی پیدا کنیم.»
پرنده‌ی آبی گفت: «من مسئول کتاب‌خانه هستم. می‌توانم کمک کنم.»
کلاغ وسط حرفش پرید و گفت: «قارقار… تو مسئول کتاب‌خانه بمان، ما خودمان راه حلی پیدا می‌کنیم.»
هدهد گفت: «یادتان هست کبوتر دانا قبل از رفتنش چه گفت؟ او یک یادداشت برای ما گذاشت.»
پرنده‌ی آبی پرید و نزدیک بقیه نشست. گفت: «بله، من می‌توانم کمک کنم. توی آن یادداشت نشانه‌های نجات‌دهنده را
نوشته بود.»
کلاغ سریع پرید و کتاب بزرگ را آورد. گفت: «آن یادداشت توی کتاب بزرگ بود‌. برای این کار که دیگر مسئول
کتاب‌خانه لازم نیست.»
پرنده‌ی آبی سرش را پایین انداخت. پر زد و توی کتاب‌خانه رفت.
هدهد یادداشت کبوتر دانا را برداشت. صدایش را صاف کرد و گفت: «گوش کنید؛ نوشته، هر وقت واقعا به او نیاز
داشتید، خودش به کمک شما می‌آید. از او کمک بگیرید.»
کلاغ وسط حرفش پرید. گفت: «پس کجاست؟ نشانه‌ای ندارد؟ شاید او نیامد، خودمان باید دنبال آن نجات‌دهنده برویم.»
هدهد گفت: «صبر کن بقیه‌اش را بگویم. نوشته، همه‌ی شما او را دیدید و می‌شناسید. او در بین شماست و کمک‌تان
می‌کند. وقتی واقعا از او کمک بخواهید، به کمک شما می‌آید.»
پرنده‌ی آبی پیش آن‌ها رفت. پرسید: «کمک نمی‌خواهید؟»
کلاغ گفت: «چقدر سوال می‌پرسی؟ کتاب بزرگ را بردار و برو.»
هدهد گفت: «چه کسی است که همه‌ی ما او را می‌شناسیم؟»
صدای همهمه‌ی پرندگان بلند شد. یکی گفت: «شاید از این‌جا رفته باشد!»
یکی دیگر گفت: «شاید نمی‌داند کمک می‌خواهیم.»
یکی پرسید: «اسمش چیست؟»
هدهد به یادداشت نگاه کرد. گفت: «ناجی یعنی همان نجات‌دهنده»
کلاغ قارقار کرد و گفت: «زود باشید باید پیدایش کنیم. هر کدام سراغ پیرترین حیوانات بروید. حتما کسی هست که او
را بشناسد.»
پرنده‌ها چند دسته شدند. هر کدام سراغ حیوانی رفتند. کلاغ پیش لاک‌پشت پیر و هدهد پیش گورکن صد ساله رفت.
صدای بوق بلندی از سمت دروازه‌ی شهر بلند شد. همه ترسیدند. پرنده‌ی آبی به سمت دروازه رفت‌. پرسید: «چه
شده؟»
نگهبان مِن‌مِن‌کنان گفت: «پیام رسید که مارها از دشت خورشید گذشتند.»
پرنده‌ی آبی سرش را تکان داد. با صدای گرفته‌ای پرسید: «خیلی نزدیک شدند. راستی، درد نوکت خوب شد؟»
نگهبان لبخند زد و گفت: «بله، ممنون بابت داروی خوبی که دادید.»
پرنده‌ها توی میدان شهر جمع شدند. هدهد پرسید: «کسی ناجی را پیدا نکرد؟»
همه ساکت شدند. صدای بوق دروازه هفت بار زده شد. پرندگان لرزیدند‌. هدهد گفت: «این یعنی مارها نزدیک ما
هستند. حالا که ناجی را پیدا نکردیم، باید خودمان با آن‌ها بجنگیم. مارها نباید وارد شهر شوند.»
پرنده‌ی آبی پیش هدهد رفت‌. گفت: «کمک نمی‌خواهی؟»
هدهد به سنگ‌های روی زمین نگاه کرد. بلند گفت: «همه سنگ جمع کنید. باید مارها را دور کنیم.»
پرنده‌ی آبی همراه بقیه، سنگ جمع کرد. کلاغ داد زد: «اگر ناجی واقعی بود، حتما به کمک ما می‌آمد.»
صدای بوق کشیده‌ای از دروازه بلند شد. هدهد فریاد زد: «همه به سمت دروازه پرواز کنید. سنگ‌ها را درست روی
سر مارها بیندازید»
نزدیک ظهر پرنده‌ها خسته روی زمین افتادند. هدهد نفس‌زنان گفت: «مارها دور شدند… ولی حتما برمی‌گردند.»
پرنده‌ی آبی پیش هدهد رفت. گفت: «بهتر است ناجی را صدا بزنید.»
کلاغ قارقار بلندی کرد. گفت: «ناجی‌ای در کار نیست، خودمان باید کاری بکنیم.»
هدهد عرقش را پاک کرد. گفت: «کبوتر دانا گفته بود خودش به کمک ما می‌آید، ولی نیامد.»
نگهبان دروازه پیش هدهد نشست‌. نفس‌زنان گفت: «مارها اطراف دیوار شهر پخش شدند؛ می‌خواهند دوباره حمله
کنند.»
هدهد سرش را تکان داد. گفت: «کاش ناجی به کمک‌مان می‌آمد.»
پرنده‌ی آبی گفت: «وقتی از او کمک نمی‌خواهید چطور کمک‌تان کند؟»
هدهد بالای دیوار شهر نشست. گفت: «همه گوش کنید و با فکر جواب دهید. چه کسی است که همه‌ی ما او را دیدیم و
می‌شناسیم و به ما کمک کرده؟»
صدای همهمه‌ی پرندگان بلند شد. نگهبان دروازه فریاد زد: «مارها حمله کردند.»
صدای بوق دروازه، توی شهر پخش شد. پرندگان به هر طرف پریدند. نگهبان دروازه پیش هدهد رفت. سریع گفت:
«قربان، من فقط پرنده‌ی آبی را می‌شناسم که همیشه به همه کمک کرده.»
هدهد آهسته گفت: «نکند خودش باشد؟ چند بار خواست کمک کند و ما نگذاشتیم. حالا کجاست؟»
صدای جیغ و جیک‌‌جیک بلند بود. هدهد بالای شهر پرواز کرد و داد زد: «کسی پرنده‌ی آبی را ندیده؟»
پرنده‌ها در حال برداشتن لانه و تخمهایشان بودند. کسی جواب نداد. هدهد همه جا را گشت، او را پیدا نکرد.
صدای سه بوق از دروازه بلند شد. هدهد سریع به دروازه رفت‌. پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
نگهبان با لبخند گفت: «توی گودالی که به درخواست پرنده‌آبی دور شهر کندید، پر از آب شده؛ مارها نتوانستند وارد
شهر شوند.»
هدهد سرش را تکان داد. گفت: «پس حتما خودش است؛ بارها به ما کرده.»
هدهد روی دیوار شهر نشست. با صدای بلند داد زد: «مارها دور شدند. باید ناجی را پیدا کنیم.»
کلاغ قارقار کرد و گفت: «ناجی‌ای در کار نیست.»
هدهد گفت: «باید صدایش بزنیم. همه با هم ناجی راصدا بزنید. پرنده‌‌ی آبی گفت که باید ناجی را صدا بزنیم.»
همه با هم فریاد زدند: «ناجی کمک‌مان کن… »
پرنده‌ی آبی پیش آن‌ها رفت. هدهد سرش را پایین انداخت. گفت: «لطفا به ما کمک کن.»
پرنده‌ی آبی لبخند زد. سوت طلایی را بین نوکش گذاشت و سوت زد. ناگهان طاووس‌های رنگارنگی از هر طرف
وارد شهر شدند.
پرنده‌ی آبی گفت: «این طاووس‌ها مارها را می‌گیرند. شما هم به آن‌ها کمک کنید تا شهر را نجات دهیم.»

چرا منتظر منجی باشیم؟

ساعت از نه شب گذشته بود، اما صدای خنده و شوخی دوستان امیر هنوز در مسجد طنین داشت. آن‌ها بعد از یک روز شلوغ در مدرسه، تصمیم گرفته بودند سری به پسجد محله شان بزنند و کمی گپ بزنند. اما امیر برخلاف همیشه دل و دماغی نداشت. حرف‌هایش کمتر شده بود و مدام در فکر فرو می‌رفت.

یکی از دوستانش، علی، متوجه سکوت او شد و گفت:

– امیر، چیزی شده؟ چرا این‌قدر تو فکری؟

امیر سری تکان داد و گفت:

– نمی‌دونم، علی. فقط این روزها حس می‌کنم دنیا جای عجیبی شده. هر طرف که نگاه می‌کنی، پر از مشکلاته. دیدی حاج آقا رحمانی هم داشت درباره غزه و کشتاری که اونجا داره میشه صحبت می کرد انگار همه جا شده جنگ، بی‌عدالتی، فقر و… حس می‌کنم انگار هیچ امیدی نیست.

بچه‌ها ساکت شدند. چند لحظه‌ای گذشت تا مصطفی، یکی دیگر از دوستانشان، حرفی بزند:

– آره، حق داری. این چیزها آدمو اذیت می‌کنه. ولی خب، چی کار می‌تونیم بکنیم؟ دنیا همین بوده و همینم می‌مونه.

امیر سری تکان داد و گفت:

– شاید همین‌طوره، ولی فکر می‌کنم یه راهی باید باشه. ما نمی‌تونیم همین‌جوری بشینیم و فقط نگاه کنیم.

علی لبخندی زد و گفت:

– می‌دونی امیر، تو این‌جور مواقع من یاد حرفای بابام می‌افتم. همیشه می‌گه دنیا برای خوب شدن نیاز به یه آدم بزرگ داره. یه منجی.

امیر با کنجکاوی پرسید:

– منجی؟ یعنی چی؟

علی گفت:

– یعنی کسی که می‌تونه دنیا رو از این همه بدی نجات بده. یه کسی که خدا وعده‌شو داده، امام مهدی (عج). بابام می‌گه اون روزی میاد که دنیا پر از ظلم شده باشه، درست مثل الان. ولی تا ما خودمون آماده نباشیم، اون نمیاد.

امیر با تعجب گفت:

– آماده؟ یعنی ما باید چیکار کنیم؟ واقعاً کاری از دست ماها بر میاد؟

مهدی که تا آن لحظه ساکت بود، وارد بحث شد و گفت:

– به نظرم منظور اینه که ما خودمون باید شروع کنیم به درست کردن دنیا. مثلاً به جای این‌که فقط از مشکلات حرف بزنیم، باید سعی کنیم خودمون بهتر باشیم. اگه هرکسی توی دنیای خودش یه تغییر کوچیک ایجاد کنه، کل دنیا تغییر می‌کنه.

امیر سری تکان داد و گفت:

– خب، اگه اینطوری باشه، ما هم می‌تونیم یه کاری کنیم، نه؟

علی با هیجان گفت:

– قطعاً می‌تونیم! بابام همیشه می‌گه منتظر بودن برای منجی فقط این نیست که دعا کنی بیاد. باید کاری کنی که دنیا برای اومدنش آماده بشه. یعنی هر روز یه قدم به سمت خوبی برداری.

امیر لحظه‌ای سکوت کرد. حرف‌های دوستانش او را به فکر فرو برده بود. اگر هر قدم کوچک می‌توانست دنیا را بهتر کند، چرا او نباید شروع کند؟

فردای آن روز، وقتی امیر به مدرسه رفت، تصمیم گرفت چیزهایی را که شنیده بود، امتحان کند. در زنگ تفریح وقتی دید یکی از همکلاسی‌هایش تنها نشسته و کسی با او حرف نمی‌زند، به سمتش رفت. کمی صحبت کرد و فهمید که او به کمک در درس‌هایش نیاز دارد. امیر با او قرار گذاشت که هر هفته یک ساعت در مسجد به او کمک کند.

چند روز بعد، وقتی دید در محله‌شان یک پیرمرد برای عبور از خیابان مشکل دارد، سریع جلو رفت و به او کمک کرد. این کارهای کوچک، حس خوبی به امیر می‌داد. او حس می‌کرد که هر کارش، هرچند کوچک، مثل چراغی در تاریکی است که می‌تواند دل دیگران را روشن کند.

شب‌ها وقتی به آسمان نگاه می‌کرد، یاد حرف علی می‌افتاد: “منتظر بودن یعنی ساختن.” حالا امیر بهتر می‌فهمید چرا منتظر منجی بودن، چیزی بیشتر از دعا کردن است. او با خودش گفت:

– خدایا، کمکم کن یکی از آدم‌هایی باشم که دنیا رو برای ظهور آماده می‌کنن.

او تصمیم گرفت تا پیشنهاد این کارها را به دوستانش بدهد تا آنها هم این حس خوب را تجربه کنند.

هر روز که می‌گذشت، امیر بیشتر به این باور می‌رسید که دنیا به منجی نیاز دارد، اما ما هم باید بخشی از این تغییر باشیم. او حالا می‌دانست که هر قدم کوچک به سمت خوبی، یک قدم به سمت آمدن آن روز بزرگ است.

محمدرضا میرسرایی

در یک جنگل بزرگ و پر از درختان سبز و بلند، خرگوش کوچولویی به نام “پاپی” زندگی می‌کرد. پاپی گوش‌های بلندی داشت که وقتی باد می‌وزید، مثل پرچم تکان می‌خورد. او خیلی بازیگوش بود و همیشه دوست داشت رئیس بازی‌ها باشد.

یک روز صبح، وقتی آفتاب از پشت کوه‌ها بیرون آمده بود و رودخانه به آرامی صدای آبش را می‌خواند، پاپی دوستانش را صدا زد:
– بچه‌ها، بیایید کنار رودخانه مسابقه بدیم!

لاک‌پشت آرام‌آرام از لانه‌اش بیرون آمد و گفت:
– منم می‌آم، ولی خیلی کندم. شما همیشه منو جا می‌ذارید.

گنجشک کوچک از بالای شاخه پر زد و گفت:
– منم می‌آم، ولی پا ندارم که مسابقه بدم.

سنجاب، که از بالای درخت پایین می‌پرید، خندید و گفت:
– آخه گنجشک، تو برای مسابقه به درد نمی‌خوری. پاپی، فقط من و تو می‌تونیم بازی کنیم.

پاپی اخم کرد و گفت:
– بقیه بهتره تماشا کنن. مسابقه فقط برای اوناییه که می‌تونن خوب بدوند.

لاک‌پشت و گنجشک ناراحت شدند و به گوشه‌ای رفتند. مسابقه پاپی و سنجاب شروع شد، اما چیزی کم بود. پاپی بعد از بردن مسابقه، سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
– چرا اصلاً خوشحال نیستم؟

آن شب، وقتی همه حیوانات در خواب بودند، پاپی زیر نور ماه خواب عجیبی دید. در خواب، خودش را در جنگلی دید که دیگر سبز نبود. درخت‌ها خشک شده بودند و رودخانه‌ای که همیشه آواز می‌خواند، حالا ساکت بود. هیچ صدایی از دوستانش نمی‌آمد.

پاپی با ترس دوید و فریاد زد:
– سنجاب! لاک‌پشت! گنجشک! شما کجایید؟ چرا اینجا این‌قدر ساکته؟

صدایی نرم و آرام از پشت سرش آمد:
– پاپی کوچولو، چرا گریه می‌کنی؟

پاپی برگشت و پیرمردی با چهره‌ای مهربان و لباسی سفید دید. پیرمرد عصایی در دست داشت و لبخندی بر لب. پاپی با بغض گفت:
– جنگلمون خراب شده. دوستانم کجان؟ چرا همه چیز این‌قدر غمگین شده؟

پیرمرد به آرامی گفت:
– جنگل بدون مهربانی زنده نمی‌مونه. وقتی دوستانت از تو ناراحت می‌شن، جنگل هم ناراحت می‌شه.

پاپی با نگرانی پرسید:
– یعنی من باعث این اتفاق شدم؟

پیرمرد سری تکان داد و گفت:
– هر کسی می‌تونه اشتباه کنه، اما مهم اینه که اشتباهش رو جبران کنه. دنیا وقتی قشنگ‌تر می‌شه که همه با هم دوست و مهربون باشن. تو هم می‌تونی جنگلت رو دوباره سبز کنی، اگر از خودت شروع کنی.

پاپی از خواب بیدار شد. باد سرد صبحگاهی صورتش را نوازش کرد. او به یاد حرف‌های پیرمرد افتاد و تصمیم گرفت اشتباهش را جبران کند.

صبح زود، پاپی به خانه دوستانش رفت. اول به خانه لاک‌پشت سر زد. در زد و گفت:
– لاک‌پشت جان، می‌شه بیای بیرون؟

لاک‌پشت که هنوز ناراحت بود، با صدایی آرام گفت:
– چرا اومدی، پاپی؟ تو که همیشه منو مسخره می‌کنی.

پاپی گوش‌هایش را پایین انداخت و گفت:
– من اشتباه کردم. می‌خوام جبران کنم. بیا با هم بازی کنیم، طوری که تو هم بتونی لذت ببری.

لاک‌پشت با تعجب سرش را بیرون آورد و گفت:
– واقعاً؟

پاپی سری تکان داد و گفت:
– بله! بیا با هم مسابقه‌ای بذاریم که تو هم برنده بشی.

بعد به خانه گنجشک رفت و گفت:
– گنجشک کوچولو، بیا با هم بازی کنیم. تو می‌تونی از بالای درخت‌ها به ما کمک کنی.

گنجشک که باورش نمی‌شد، گفت:
– واقعاً می‌خوای من هم بازی کنم؟

پاپی لبخند زد و گفت:
– بله، ما وقتی با هم باشیم، بازی خیلی بیشتر خوش می‌گذره.

آن روز، همه حیوانات کنار رودخانه جمع شدند. پاپی یک بازی جدید پیشنهاد داد:
– ما می‌تونیم تیم بشیم. یکی باید از روی درخت به ما علامت بده، یکی مسیر رو نشون بده، و یکی دیگه توپ رو به بقیه برسونه.

همه با هیجان موافقت کردند. هر کس نقشی داشت و بازی شروع شد. صدای خنده و شادی همه جا را پر کرد. درخت‌ها دوباره سبز شدند و رودخانه با صدای زیبایش آواز خواند.

پاپی حالا فهمیده بود که مهربانی می‌تواند جنگل را زنده کند. او هر شب به آسمان نگاه می‌کرد و می‌گفت:
– خدایا، کمک کن همیشه مهربون بمونیم. می‌خوام جنگلمون برای اومدن کسی که دنیا رو پر از خوبی و عدالت می‌کنه، آماده باشه.

دوستان پاپی هم یاد گرفتند که هیچ‌کس کامل نیست، اما وقتی همه با هم همکاری کنند، دنیا جای بهتری می‌شود.

داستان کوتاه : مادرم پا به ماه است

با جواد از مدرسه می آییم. سر ظهر است. خورشید وسط آسمان ایستاده است. سر و صورتم خیس عرق شده است. عرق روی صورتم را با دستمال بر می دارم. به کوچه که می رسیم از زیر سایه باریک کنار دیوار حرکت می کنیم، به در و دیوار پرچم سیاه چسبانده اند. جواد پشت سرم راه می آید. از من می پرسد،
رضا فردا فوتبال می آیی؟
می گویم، نه این روزها سرمان خیلی شلوغ است. مادرم پا به ماه است. پدرم هم باید وسایل و لباس های بچه را تهیه کند. تازه حلیم روز عاشورا هم هست.من هم که بعد از ظهرها هم که خانه هستم باید بشوم عصای دست مادرم.
به سر کوچه مان که می رسیم از جواد خداحافظی می کنم و شروع می کنم به دویدن. توی هوای گرم دویدن می چسبد. مخصوصا اگر لباس مشکی هم پوشیده باشی. به خانه می رسم. یک راست می روم سراغ شیر آب حیاط، تا سر و صورت و پاهایم را بشویم. شیر آب را باز می کنم،
ای بخشکی شانس
آب باز هم قطع است. مادرم را صدا می زنم تا برایم آب بیاورد. یادم می افتد که او حامله است. تندی حرفم را پس می گیرم. می گویم
هیچی مامان،  با شما نبودم .
پابرهنه می روم و زیر سایه درخت آلبالو می نشینم.  چند تا دبه ی پر از آب کنار دیوار هست. پاهایم را می کنم توی باغچه و آب یکیشان را خالی می کنم روی پاهایم. و دبه خالی را پرت می کنم سر جای اولش. می روم توی خانه، تلوزیون روشن است. مادرم دارد سمت خدا می بیند. کنارش دراز می کشم و سرم را می گذارم روی پایش. دستم را می گذارم روی شکم جلو آمده اش. خوابم می برد. بیدار که می شوم. سرم روی بالشت سرمه ای رنگ است. صدای پدرم را می شنوم که دارد با آمدم حرف می زند. بلند می شوم و می روم توی اتاق. سلام می کنم. کف اتاق پر است از وسایل.
پدرم می گوید،  وسایل و لباس بچه را کامل خریده . وسایل حلیم را هم گذاشته توی حیاط.
یک شلوار سرمه ای رنگ هم برای من خریده است. شلوار را از دستش می گیرم. می چسباندم روی پاهایم. اندازه ام است. با پدرم می رویم توی حیاط و خرید های حلیم را می آوریم داخل خانه. پدرم امسال بلغور پاک شده خریده. خیلی هم خوب است. گوشت مرغ و قلمه هم هست. زنگ خانه به صدا در می آید، خاله ام است. به موقع آمده. می آید تو و زود آستین بالا می زند. قلمه ها را می گذارد روی اجاق گاز. من هم کمکش می کنم.
پنج روز می گذرد. شب عاشورا دیگ را بار می گذاریم. مهمان ها هم یکی یکی می آیند. پانزده نفری میشویم. با خودم می گویم، امسال سر حلیم باید زورم را بیشتر بزنم و جور مادرم را بکشم. جواد هم می آید. جواد را که می بینم جان می گیرم و دستم به کار بیشتر می رود.
دور دیگ حرف بچه پیش می آید. از من می پرسند که دارم بچه مادرم پسر باشد یا دختر. من هم که از قبل جوابم را آماده کرده ام، می گویم،
فرقی نمی کند، فقط سالم باشد. مادرم که حرفم را می شنود، ماچم می کند. جواد هم نطقش باز می شود و می گوید؛
اگر پسر شد اسمش را می گذاریم حسین و اگر دختر شد زینب.
صبح می شود. حلیم جا افتاده. همسایه ها جلوی در ایستاده اند و حلیم می خواهند. با جواد ظرف ها را می گیریم و دوان دوان می بریم کنار دیگ. ظرف ها که از حلیم پر می شود پاورچین پاورچین تا جلوی در کوچه می بریم و می دهیم به صاحبانشان. توی راه به شکم مادرم نگاه می کنم. بزرگتر از همیشه به نظر می رسد. دوست دارم دوباره سرم را روی پاهای مادرم بگذارم و با برادر و یا خواهر کوچکترم صحبت کنم.
حلیم که تمام می شود، مردهای فامیل ظرف ها را می شویند و تکیه می دهند به دیوار حیاط تا خشک شوند. همه مهمان ها می روند به خانه هایشان. جواد هم می رود. سریع می روم توی اتاق و لباس هایم را که کثیف شده اند را عوض می کنم. شلوار سرمه ای رنگی را که پدرم تازه برایم خریده بود را می پوشم. زیپ شلواری هم نخریده و نپوشیده خراب می شود. مادرم نمی تواند درستش کند و با یک سنجاق کارم را راه می اندازد.
زنجیر شلخته ام را بر می دارم و کفش،هایم می پوشم و به راه می افتم. توی دسته زنجیر زنی دنبال جواد می گردم. خبری از او نیست. قرار بود بیاید. داخل صف می شوم و کنار بچه های دیگر شروع می منم به زنجیر زدن. هوا خیلی گرم است. دو مرد گوسفندی را قربانی می کنند. خون گوسفند می پاشد و شلوار نازنینم کثیف می شود. نزدیک ظهر می شود. هوا خیلی گرم است، خیلی خسته شده ام. توی صف زنجیرزنی، روی پنجه هایم می ایستم تا ببینم چقدر مانده که دسته برسد به میدان امام خمینی.
تابلوی آبی رنگ میدان امام خمینی را دارم می بینم که زنجیر یکی از پسرها محکم می خورد توی صورتم. درد تمام وجودم را برمی دارد. از دسته خارج می شوم. دسته زنجیر را می گذارم توی جیب شلوارم. این کار را از بچه های دیگر یاد گرفته ام. هزار تومان از توی جیبم بیرون می آورم و می دهم به گهواره حضرت علی اصغر. عوضش یک سیب قرمز می گیرم و بگ پارچه سبز رنگ.
می رسم به میدان امام خمینی. از خیابان پشتی راه می افتم به_ سمت مسجد محله مان. خیابان خیلی شلوغ است. هزار تا آدم هست و یکی دو تا وانت. آدم می ترسد پشت سرش را نگاه کند. مردم تا کله سپار وانت ها می شوند و تا یک جاهایی می روند. وانتی آبی رنگ نزدیک من ترمز می زند و دو نفر می پرند پایین. من هم زرنگی می کنم و دستم را از پشت میله های وانت می گیرم و پشت وانت می ایستم. توی یکی از دست هایم سیب هست و دست دیگرم را از وانت گرفتم. وانت در خیابان فرعی شتاب گرفته است. پاهایم از سپر ماشین در می رود و آویزان می شود. دستم را ول می کنم. زانوهایم روی آسفالت داغ خیابانی خورند. سرعتم کمتر از سرعت وانت نیست. لحظه ای بعد وانت آبی،رنگ را هم دیگر،نمی بینم. شلوارم از زانوها پاره شده اند. اما خون نمی آید. نه اثری،از،سیب سرخم هست و نه زنجیر داغونم. صورتم خیس،عرق شده است. تازه شده ام مثل زنجیرم. قلبم می،خواهد از دهنم بزند بیرون. احساس ضعف می کنم. می خواهم وا بروم. انگار آخر دنیاست. یکهو نسیم خنکی می خورد به صورتم. بوی خوشی خیابان را پر میکند. کمی جان می گیرم. مردی با چهره ای آرام و زیبا و ریش نسبتا بلند، دست روی شانه ام می گذارد. دستم را می گیرد و از زمین بلندم می کند. هیچ حرفی نمی توانم بزنم. از داخل کیسه اش یک قرص نان بیرون می آورد و با یک بطری آب می دهد به دستم. کمی از آن نان را داخل دهانم می گذارم. خم می شوم و دستی به روی زانوهایم می کشم. سرم را زود بلند می کنم. دور تا دورم را نگاه می کند. نه از آن مرد خبری هست و نه از کس دیگری. می زنم زیر گریه. تا می توانم گریه می کنم. اما آرام نمی شوم. راه می افتم به سمت مسجد محله مان. غلغله است. می خواهم بروم توی حیاط مسجد و برای مادرم غذای نذری بگیرم. با این سر و وضع، روی مسجد رفتن ندارم. با چانه آویزان مسیرم را کج می کنم به سمت خانه. سر کوچه مان یک ماشین ایستاده و غذای نذری پخش می کند. نزدیک ماشین می شوم و هاج هاج نگاه می کنم.
مردی که غذا ها را پخش می،کند بر،اندازم می کند. و یک پلاستیک پر از غذا می دهد به دستم. به در خانه که می رسم هیچ کس در را باز نمی کند. می روم توی خانه و از شدت خستگی. زیر سایه درخت آلبالو حیاط لم می دهم. خوابم می برد. آن مرد، را در خواب می بینم. …..
با زبان گلایه اسم او را می پرسم.
او لبخند می زند و می گوید:
من صاحب تو هستم، از دست من ناراحت نباش.
آن لحظه که تو را در خیابان تنها گذاشتم، بچه های دیگری مثل تو در تمام دنیا به کمک من احتیاج داشتند و من مشتاقانه به سویشان رفتم…..
به آسمان نگاه می کنم. چند تا گنجشک هم از لابلای شاخه های درخت آلبالو می پرند و می روند. ساعت ده صبح شده، با خودم می گویم؛ یعنی یک روز است که اینجا خوابیده ام!؟
مدرسه ام دیر شده اما عین خیالم نیست. باز هم کسی خانه نیست. لباس هایم را که عوض می کنم، خاله ام پیدایش می شود.
می گوید: غذاهایی را که گذاشته بودی توی کوچه پشت در، بردمشان بیمارستان. از مدرسه هم اجازه ات را گرفته ام.
ساک بچه را جمع می کند. راه می افتیم به سمت بیمارستان.

محسن کلهر از همدان
شماره تماس: 09189167842
09306247171
داستان

بسم رب المهدی
تاریخ و زمان دقیق اش را به خاطر ندارم اما در یکی از روز های نزدیک پاییز به گمانم ؛ اواخر شهریور
مادرم نگران در اتاقم امد و اینگونه گفت : فاطمه هیچ مردی در ساختمان نیست دارد از تانک بالای پشت بام اب می رود می توانی شیر تانک را ببندی ؟
اخر هم بابا سرکار بود و هم مهدی برادر بزرگترم بیرون بود
طبق عادت همیشگی که چادر رنگی بر سرم می کردم و گیره ی روسری زیر گلویم میزدم اما این بار با چادر نمیشد از نردبان بالا رفت
ناچار از کمدم مانتوی با حجابی برداشتم که سبز رنگ بود و روسری بلند چند رنگم را پوشیدم و همراه مادر روانه شدم
با اسانسور در طبقه ی چهارم پیاده شدین و چند پله ی باقی مانده را سریع طی کردیم و مادر در پشت بام اپارتمان را گشود
چند قدمی که رفتیم به همان نردبان فلزی بلند رسیدم که قبلا چوبی بود
اما چه چوبی و چه فلزی من همیشه با ترس خاصی نکاهش می کردم و در دلم خداراشکر میکردم که قرار نیست از روی پله هایش بالا روم
اخر بابا هم یک دفعه از بالای پشت بام افتاده بود
اما مجبور بودم هیچ راه دیگری پیش پایم نبود با ترس و لرز فراوان پایم را روی پله اول گذاشتم زیر لب یا علی میگفتم از خود اقاجان مدد گرفتم ؛ هر لحظه انتظار خالی شدن زیر پایم را می کشیدم و بالاخره این خوف و رجا تمام شد و پایم را از روی اخرین پله برداشتم و بر روی سکوی بلند تانک ها گذاشتم ؛ همه جا خیس خیس بود
با اشاره ی مادر از پایین کنار نردبان به سمت تانک ها رفتم اما هر چه جلوتر میرفتم دلهره ام پیشتر میشد چون راه باریک تر می شد و به منظره ی پایین نزدیک تر می شدم
ارام نشستم و با دستان کشیده دخترانه ام هر چه مدد بود گرفتم و تمام زورم را در انگشتانم جمع کردم اما جز تکان ریزی نتوانستم حرکت دیگری به شیر همچون کوه تانک بدهم استخوان بندی ام به مادرم رفته دست هایم کوچک نیست اما توانش خیلی کم است!
اخر خداوند متعال دستان دختران را برای محبت و مادری و کار های ظریف و عاشقانه مثل بافتن موهای دختر کوچولو و اشپزی افریده نه برای کارهای درشت پر قدرت که برای هر لحظه اش مردان اهنین میخواهد!
مادر پیشنهاد که برود و از همسایه انبر دستی بگیرد که بشود دست کم کار ناچیزی کرد
و من ماندم پشت بام و تنهایی !
بالای سکو نشستم و دستم را محکم به یک میله گرفتم حالا من تنها مانده بودم با وزش تند باد خزان که مژده ی امدن پاییز را میداد و ما را سخت می ترساند که از بالا به پایین نیفتم اما به همین اکتفا نکرد ارام ارام اشک های اسمان بر صورتم بوسه میزنند و نگاهم را به تماشای فضای سبز جنگل مانند جلوی خانه مان که از وسط ان مادی می گذشت
حالت خیلی خاصی بود انگار برای من جلوه ی بین مرگ و زندگی بود و ترس وجودم را پر کرده بود
و طبق عادت متوسل ذکر محبوبم شدم که رفاقتمان سه سال میشود و همدم تک تک لحظات غم و شادی ام بود
یادش بخیر دوستی در وادی قران هدیه ام کرد
ذکر عجیبی ست نمی شود که بگویی و گره ات باز نشود
المستعان بک یا بن الحسن میگفتم و اقا را صدا می زدم
هوا عاشقانه بود برای استغاثه !
و بالاخره انتظار مرگ بار تمام شد و مادر امد و دست دراز کردم و انبر دست را گرفتم اما باز هم هر چه زور زدم فایده نداشت
نا امیدانه همان پل های صراط مانند را پایین امدم و به خانه برگشتیم و تانک سوراخ هنوز هم با فشار اب را بیرون میریخت مثال ابشاری شدی بود که انتها نداشت
چند ساعت گذشت بابا از سرکار امد و سریع خودش را بالا رساند اما در کمال ناباوری بازگشت و گفت : که دیگرتانک مشکل ندارد! کسی امد درستش کرد؟
مادر پاسخ داد : نه اصلا کسی که کلید را برنداشته!
من که در اتاق بودم لبخندی زدم اما در سکوت برای خودم زمزمه کردم و نجوا کردم : اقایی که حواست به شیر اب خانه ی ماست حواست به دل ما هم باشد…
آشنای غریب من
السلام علیک یا صاحب الزمان

جهت امتیازدهی باید در سایت ثبت نام کرده باشید.