دسته‌بندی: آثار پذیرش شده در مسابقه شعر و داستان

بسم الله الرحمن الرحیم صدایِ آشنا یک صدایِ آشنا می‌رسد از راهِ دور از میانِ دشت‌ها می‌کند مردی عُبور حرف‌هایی می‌زند تازه از جنسِ‌نسیم رویِ دستِ‌گرمِ‌او می‌نشیند یاکریم در شُمال و در جنوب هر‌کجا دارد وطن کودکان، فرزندِ او در فلسطین، در یمن شهرها پُر می‌شود از محبت، از صفا ...

نویسنده: مرتضی دانشمند

دلِ ما قُرص چو کوه یک فلسطین دریاست تا ابد قدسِ شریف اولین قبله ی ماست خاک این خطه پر از گریه ی مادر هاست هرکجایش مملو از علی اصغر هاست خنده اش گریه شده کودکی با مَزه نَه ندارد فرقی شهرِ من با غَزه هرکجا مظلومی دیده اش گریان ...

نویسنده: نجمه باقی پور

«آیسو» -وای خدا هوا داره تاریک میشه! آیسو این را گفت و گلبرگ‎های قرمز شقایق‌ها را داخل جیب پیراهنش ریخت. سطل آب را برداشت و خودش را کنار رودخانه رساند. دست‌های سفیدش را شست. -وای خدای من! بازم که آب رود‌خونه کم شده؟ اطرافش را دید زد. شقایق‌های وحشی و ...

نویسنده: لیلا محمدنژاد

و کودک در کنار مادرش ارام می میرد دلم هر لحظه میگیرد دلم از این همه غصه… دلم از دوری رویِ امام مهربانی ها… دلم از دست اینکه کاری از دو دستم بر نمی اید… دلم از حجم این همه، نامهربانی ها… دلم بی تاب می میرد! و اشکم بی ...

نویسنده: وجیهه مجنونی

با تمام خستگی و ناامیدی کوله بار خود را روی زمین گذاشت و خودش روی سنگی نشست. به دوردستها نگاه کرد تا چشم کار می کرد ویرانی است و خرابی، آهن و آجرهایی که روی زمین ریخته، لابلای آنها چندین عروسک و اسباب بازی به چشم می خورد خانه خودشان ...

نویسنده: معصومه طلعتی ولی‌پور

بسم الله الرحمن الرحیم یکی بود، یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه موش کور بود که زمین رو می کند. برای خودش تونل درست می کرد تا موقع رفت و آمدش نور بهش نخوره و اذیت نشه. یه روز که داشت تونل می ...

نویسنده: ریحانه سادات موسوی نسب موسوی نسب

بسم الله الرحمن الرحیم مردی در راه مادرم می‌گوید: یک‌نفر در راه است از صدای پایش دل من آگاه است وقتی او می‌آید قاصدک می‌خندد راه‌های غم را بر همه می‌بندد ابرها می‌بارد چشمه‌ها می‌جوشد هر درختی در باغ رخت نو می‌پوشد مادرم می‌گوید: روی ماهش زیباست گرچه از او ...

نویسنده: مرتضی دانشمند

“خط افق” وقتی که در خط افق خورشید پیدا می شود لب های سرخ غنچه ها با خنده ات وا می شود پیراهن خشک زمین نو می شود گل می دهد هر رود عاشق پیشه ای راهی دریا می شود وقتی بیایی از سفر دیگر کسی دلتنگ نیست آیات خوشبختی ...

نویسنده: ریحانه پاک نیا

آن روزهای خوب نوشته : سعیده اصلاحی گروه سنی الف و ب بابا مثل هر شب داشت اخبار تماشا می کرد، مامان توی آشپزخانه بود و فاطمه حورا هم در حال خانه سازی. بعضی وقت ها که حوصله اش از عروسک بازی سر می رفت گوشه ای از پذیرایی را ...

نویسنده: سعیده اصلاحی

احمد پسر اسحاق ازشیعیان و یاران امام حسن عسکری بود که گهگاهی که کاری پیش می‌آمد یا مشکلی پیدا می‌کرد به خانه امام می‌رفت و مشکلش را می‌پرسید احمد مرد عالم و دانشمندی بود کتاب‌های زیادی خوانده بود تاریخ و حدیث می‌دانست خلاصه از آن آدم‌هایی بود که بدون تحقیق ...

نویسنده: رضا حاصلی

داستان “انتظار ساندویچی” پایم شکسته. پای شکسته‌ام توی گچ ذِق‌ذق می‌کند. پای راستم جورِ پای شکسته‌ام را می‌کِشد. این همان پائی بود که موقع پیاده‌روی اربعین شکست. این‌بار توی پله‌های بام شکست. وقتی با داداش و پسرهای همسایه بدوبدو رفتیم روی پشت‌بام تا موشکهای وعده‌صادق را ببینیم. به قول بابا: ...

نویسنده: زهرا ملک ثابت

(غروب پدر) صدای ساز و آواز و مولودی خوانی از دور می آید اما من کسل و بی حوصله دراز کشیده ام و به چرخش تند پنکۀ سقفی نگاه می کنم که هیچ تأثیری در خنک کردن هوای دم کردۀ ظهرشهریور ماه ندارد. پدر مثل همیشه نجیبانه گرما و شرجی ...

نویسنده: دنیا اسکندرزاده

حسن ختام کجایی یوسف زهرا؟ ببین دنیا جهنم را برایم هدیه آورده ببین این گرگ درنده چگونه چنگ و دندان را برایم تیزتر کرده! ببین غزه چه کولاکی چه طوفانی به پا کرده بیا ختم کلامش باش جهان در انتظار توست بیا زیباترین پایان بیا حسن ختامش باش  

...

نویسنده: سکینه پای‌رنج

عطر بهار کوچه های شهر ما خالی از عطر بهار هر کجایش پر شده از هوای انتظار مادرم در خانه را آب و جارو می کند صبح جمعه، کوچه را پاک و خوشبو می کند می کند یک شاپرک از حیاط ما عبور می شود در دشت نور از نگاهم ...

نویسنده: طاهره اکرمی

ندیده می‌دانم که باغی از لبخند به چهره‌ات داری ندیده می‌دانم چقدر دلسوزی، چقدر غمخواری ندیده می‌دانم چقدر با ارزش؛ شبیه یک گنجی ندیده می‌دانم که از سیاهی‌ها تو نیز می‌رنجی ندیده می‌دانم تو ساحل امنی میان طوفان‌ها ندیده میخواهم که در مسیر تو فدا کنم جان را

...

نویسنده: فائزه زرافشان

آسمان انتظار جمعه ای خوب و قشنگ و باصفا می رسد مهمان ما از راه دور با حضور روشن او می شود آسمانها و زمین دریای نور می تکاند غصه ها را از زمین درد و غم ها را مداوا می‌کند زندگی را با الفبایی جدید در کتابی تازه معنا ...

نویسنده: طاهره اکرمی

من دوست دارم سرباز شما شوم دستان مادربزرگم را گرفته بودم. به گلزار شهدا آمده بودیم. مادر حمد و سوره می‌خواند. یکریز می‌خواند. من هم صلوات می‌فرستادم برای عموی شهیدم. بابا از عمو رضا زیاد میگفت. یکبار توی همین گلزار آمده بود. کنار قطعه شهدا ایستاده و با آنها حرف ...

نویسنده: علی محمد محمدی

دیشب خودم را روی سطح ماه دیدم انگار دنیای زمینی ها خزان بود نه، مثل اینکه اشتباهی کرده باشم روی زمین دریایی از خونها روان بود آن گوشه در یک سرزمین ضحاکهایی دیدم که روی دوششان افعی عیان بود غافل ازین که در میان مردم شهر روح فریدون در تن ...

نویسنده: الهه فیروزی

آرزوی دل ما تا بهار آمد و شد باغ سرسبز و قشنگ خنده روی لب باس غنچه ها رنگارنگ چشمه لبریز سلام می رسد از دل کوه آسمان دل برده دشتِ گل غرق شکوه انتظار گل و دشت با بهاران زیباست انتظار دل ما سالها پابرجاست ** آرزوی دل ما ...

نویسنده: طاهره اکرمی

مهمان عاشورا صدای سنج می آید دوباره صدای یا حسین و یا علمدار درختان نوحه می خوانند با هم نگاه ابرها خیس است و تب دار هزار و چهارصد سال است دل ها برایت شعر باران می سرایند محرم های بعد از تو غریبند سیه پوش و پر از آه ...

نویسنده: فاطمه ناظری

جهت امتیازدهی باید در سایت ثبت نام کرده باشید.