به بخش «خردسال» خوش آمدید

در یک جنگل بزرگ و پر از درختان سبز و بلند، خرگوش کوچولویی به نام “پاپی” زندگی می‌کرد. پاپی گوش‌های بلندی داشت که وقتی باد می‌وزید، مثل پرچم تکان می‌خورد. او خیلی بازیگوش بود و همیشه دوست داشت رئیس بازی‌ها باشد. یک روز صبح، وقتی آفتاب از پشت کوه‌ها بیرون ...

دکمه‌ی کفشدوزکی نویسنده: لعیا اعتمادی دکمه¬ی‌کفشدوزکی که گوشه¬ای ایستاده بود و بازی دکمه‌ها را تماشا می¬کرد، شاخک‌های سیاهش را چند بار توی هوا تکان داد وگفت:« هیچ¬کس دوستم ندارد. می‌خواهم از این¬جا بروم!» دکمه¬¬ی‌قرمز از میان دو تا سوراخ کوچک‌اش دکمه‌ی کفشدوزکی را نگاه کرد و گفت:« نرو! ما همه ...

عروسکِ من خیلی قشنگه میره مدرسه، زبر و زرنگه نمره هاش خوبه، هیجده، نوزده، بیست هیچ عروسکی شبیه اون نیست چون عروسکم خوب شد نمره هاش یه چادر دوخته مامانم براش یه چادر پر از گُلای آبی چادرش بهش میاد حسابی! مامان قول داده به من و به اون، سرمون ...

شعر خردسال نور نور می‌آید نور از دور می‌آید به قلب تاریکی به دست‌های کوچک من که دعا کرده بودند.

...

مامان جونم‌ یه عالمه کیک و شیرینی خریده جعبه هارو، رو هم رو هم یه گوشه ی اتاق چیده پرچم یا مهدی زدیم روی دیوارای خونه بوی گلاب و بوی عود پیچیده هر جای خونه نیمه ی شعبان همیشه مهمونیه تو خونه مون بازم دعای فرجو من می خونم با ...

آن روزهای خوب نوشته : سعیده اصلاحی گروه سنی الف و ب بابا مثل هر شب داشت اخبار تماشا می کرد، مامان توی آشپزخانه بود و فاطمه حورا هم در حال خانه سازی. بعضی وقت ها که حوصله اش از عروسک بازی سر می رفت گوشه ای از پذیرایی را ...

امام زمان وقتی بیاد دنیای ما قشنگ میشه دلاهمه بدون غم دنیا بدون جنگ میشه دیگه توی دنیای ما آواره نیستن آدما آی بچه ها وقتی بیاد دنیا میشه پراز صفا دعا کنید از دل و جون دست ببرید پیش خدا تا که به زودی برسه حل بشه کل مشکلا

...
جهت امتیازدهی باید در سایت ثبت نام کرده باشید.