هر گوشه از زمانه درگیر رنج و درد است رنگ رخ دل ما اینک به رنگ زرد است شب های بی ستاره تنها و بیپناهیم بی تو امام نیکی سرشار از گناهیم ما دشت خشک و تشنه در انتظار باران تو آن بهار جانها در اوج یک زمستان
...نویسنده: زهرا شمشیری
با یاد خدا تا فردا بابا چند روز است که به ماموریت رفته . اما من فکر می کنم خیلی وقت است که بابا را ندیده ام. هیچ کس مثل بابا نمی توان د پشت مبل ها قایم شود تا من با تفنگم او را بزنم . بابا خیلی واقعی ...
نویسنده: زهرا ملکی
اتاقم ، قایقی که غرق خوابم از تکانهایش که سر از پنجره بیرون کشیده بادبانهایش خیابان، خالی از امواج گوشیهای سرگردان کشیده خلوتش را تا افق، بی دوربرگردان چراغ خانه ها خاموش در آواری از آهن شبم دریای بی ماهیست ، چشم گربه ها روشن! میآید در عزای شهر از ...
نویسنده: میثم داودی
دلِ ما قُرص چو کوه یک فلسطین دریاست تا ابد قدسِ شریف اولین قبله ی ماست خاک این خطه پر از گریه ی مادر هاست هرکجایش مملو از علی اصغر هاست خنده اش گریه شده کودکی با مَزه نَه ندارد فرقی شهرِ من با غَزه هرکجا مظلومی دیده اش گریان ...
نویسنده: نجمه باقی پور
دکمهی کفشدوزکی نویسنده: لعیا اعتمادی دکمه¬یکفشدوزکی که گوشه¬ای ایستاده بود و بازی دکمهها را تماشا می¬کرد، شاخکهای سیاهش را چند بار توی هوا تکان داد وگفت:« هیچ¬کس دوستم ندارد. میخواهم از این¬جا بروم!» دکمه¬¬یقرمز از میان دو تا سوراخ کوچکاش دکمهی کفشدوزکی را نگاه کرد و گفت:« نرو! ما همه ...
نویسنده: لعیا اعتمادی
کو به کو آمَدَم من، کو به کو سوی تو، بی گفتگو تا که بینَم، روی تو من غلامِ، کوی تو صد شَرَف دارد دِلَم به حریم آسمان چون که گیرَست او پیش مهدی صاحِب زمان رو به سویت می شوم با هزاران آرزو از همه بیشتر بُوَد انسانَم، من ...
نویسنده: جواد رهنما
زیباترین راز راز قشنگی در شب نهفته این را ستاره به ماه گفته از راز شب، ماه تابان و زیباست فهمید یک ماه در قلب دنیاست دل بی قرار است او را ببیند از روی ماهش یک گل بچیند * هر شب ستاره چشمش به راه است زیباترین راز در ...
نویسنده: طاهره اکرمی
چرا منتظر منجی باشیم؟ ساعت از نه شب گذشته بود، اما صدای خنده و شوخی دوستان امیر هنوز در مسجد طنین داشت. آنها بعد از یک روز شلوغ در مدرسه، تصمیم گرفته بودند سری به پسجد محله شان بزنند و کمی گپ بزنند. اما امیر برخلاف همیشه دل و دماغی ...
نویسنده: محمدرضا میرسرایی میرسرایی
آن شب هوا سرد بود. دانه های درشت برف، مُشت مُشت از آسمان می بارید. عروسک های زهرا در اتاق گرم و نرمشان دور هم جمع شده بودند تا با هم گفتگو کنند. مرد عنکبوتی با عصبانیت دستش را روی میز کوبید و گفت: روی من یکی اصلا حساب نکنید! ...
نویسنده: مرضیه شریفی
بسم الله الرحمن الرحیم مردی در راه مادرم میگوید: یکنفر در راه است از صدای پایش دل من آگاه است وقتی او میآید قاصدک میخندد راههای غم را بر همه میبندد ابرها میبارد چشمهها میجوشد هر درختی در باغ رخت نو میپوشد مادرم میگوید: روی ماهش زیباست گرچه از او ...
نویسنده: مرتضی دانشمند
کبوتر آرزو داشت که صاحبش تو باشی همیشه وقت پرواز مراقبش تو باشی به مسجد تو آمد که زائرت بماند به او اجازه دادی مجاورت بماند برایش آب و دانه فراهم است آنجا میان آشیانه ست چه بی غم است آنجا به جمکران رسیده به شهر آرزویش چقدر شاد و ...
نویسنده: سميه تورجی تورجی
داستان “انتظار ساندویچی” پایم شکسته. پای شکستهام توی گچ ذِقذق میکند. پای راستم جورِ پای شکستهام را میکِشد. این همان پائی بود که موقع پیادهروی اربعین شکست. اینبار توی پلههای بام شکست. وقتی با داداش و پسرهای همسایه بدوبدو رفتیم روی پشتبام تا موشکهای وعدهصادق را ببینیم. به قول بابا: ...
نویسنده: زهرا ملک ثابت
مولا!سلام وعرض ارادت ،فدایتان دلتنگ روی ماه ونگاه و صدایتان خورشید پشت ابر غزلها طلوع کن یک مثنوی گرفته دل ما برایتان گم کرده ایم راه بهشت حضور را ای کاش بود مرا نشان از سرایتان اندوه این هزاره ی پر درد غیبت است ای غمگسار عالم وآدم ندایتان َشان ...
نویسنده: لیلا تقوایی یزدلی
مادر تو یک گل است مثل مادر تمام ما؛ مثل مادر جهان که چادرش بوی یاس میدهد، مادر تو از مسیر دور آمده، رنجها کشیده تا به سوی نور آمده انتظار و صبر! صبر و انتظار! قرنها گذشته و هنوز مثل چشمهای خیره بر در است نرگس نام باشکوه مادر ...
نویسنده: فائزه زرافشان
اخبار می گوید از غزه و لبنان از کشته های جنگ مردان با ایمان از دشمن ظالم ازمسجد الاقصی از خانه هایی که ویرانه شد آنجا با اینکه ایرانم اما دلم آنجاست با یادشان هرشب چشمان من دریاست باید دعایی کرد از عمق جان و دل منجی شود پیدا تا ...
نویسنده: آزاده عبدلی
امام غایب ما دوباره عصر جمعه گلوی آسمان را هوای بغض بسته شبیه حال مادر که غرق اشک و آه است زمین دلش شکسته ### امام غایب ما! همیشه از تو گفتند امام عدل و دادی بیا که پر بگیرند به لطف بودن تو پرندههای شادی
...نویسنده: فاطمه ناظری
عنوان داستان: قاصدک نویسنده: مهراب اکبری شهپر قاصدک ژولیده پوش زیر لب با خود حرف می زد : « روزی خواهد آمد … روزی خواهد آمد…» سپس سه تَقّه به در خانه ای زد. مرد عرب شکم گنده ای با کاسه ای دوغ و نصف نان فطیری به استقبال او ...
نویسنده: مهراب اکبری شهپر
احمد پسر اسحاق ازشیعیان و یاران امام حسن عسکری بود که گهگاهی که کاری پیش میآمد یا مشکلی پیدا میکرد به خانه امام میرفت و مشکلش را میپرسید احمد مرد عالم و دانشمندی بود کتابهای زیادی خوانده بود تاریخ و حدیث میدانست خلاصه از آن آدمهایی بود که بدون تحقیق ...
نویسنده: رضا حاصلی
با تمام خستگی و ناامیدی کوله بار خود را روی زمین گذاشت و خودش روی سنگی نشست. به دوردستها نگاه کرد تا چشم کار می کرد ویرانی است و خرابی، آهن و آجرهایی که روی زمین ریخته، لابلای آنها چندین عروسک و اسباب بازی به چشم می خورد خانه خودشان ...
نویسنده: معصومه طلعتی ولیپور
نامهای نوشتهام برای تو صاف و ساده مثل روستا پاک و بیافاده مثل ابرها این قبول، نامهی مرا نانوشته خواندهای من ولی دلم خوش است به این حرفهای ساده و قشنگ؛ به جملههای رنگرنگ؛ به این که با مداد زرد دور اسم تو شعاع نور میکشم؛ به انتهای نامهام که ...
نویسنده: فائزه زرافشان
پویش جهان منجی میخواهد را در شبکه های اجتماعی حمایت کنید:
تمامی حقوق مادی، معنوی این پایگاه برای دبیرخانه پویش محفوظ میباشد.
معاونت فضای مجازی، هنر و رسانه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، همگی مشتاقان و فعالان مهدویت را به حمایت از پویش جهان منجی میخواهد دعوت مینماید.
راه ارتباط با دبیرخانه: 09136548063 و 02531154056