دسته‌بندی: آثار پذیرش شده در مسابقه شعر و داستان

جمعه یعنی یک جهان فکر و خیال پَر زند از خلوت تنهایی ات قند لبخند لب مادربزرگ در کنار استکان چایی ات جمعه یعني خانه ی مادربزرگ خانه ای سرسبز و شاد و باصفا سفره ای لبریز عطر سادگی از ته دل خنده هایی بی ریا جمعه یعنی نذری مادربزرگ ...

نویسنده: امین بهاری زاده

امام قلب ها تو قلب من یه جمکرانه عشقم به مهدی بی کرانه برای امام عزیزم با حسم نوشتم ترانه مهدی قلب جهانه مهدی امام زمانه بدون تو دنیا خزانه دلم آتش فشانه هروقت تو بیای بهاره دنیا بهشته دوباره تو شدی برام ستاره دنیا مثل ت نداره عطرت مثل ...

نویسنده: محیا افشارمقدم

وقتی بیایی وقتی بیایی گل می شوم من معنای نوری صبح از تو روشن مانند یک گل وقتشه شکفتن دنیا بهار است از خنده من من غنچه هستم تو آفتابی هر لحظه ای کاش بر من بتابی من لحظه ها را در انتظارم خورشیدِ گرمی با تو بهارم  

...

نویسنده: نسرین شهبازی

خاک تشنه خاک تشنه وسط تابستان از خدا خواست که باران برسد مثل من نذری داشت: ” اینکه گل پخش کند” انتظارش که به پایان برسد  

...

نویسنده: نسرین شهبازی

زیباترین راز راز قشنگی در شب نهفته این را ستاره به ماه گفته از راز شب، ماه تابان و زیباست فهمید یک ماه در قلب دنیاست دل بی قرار است او را ببیند از روی ماهش یک گل بچیند * هر شب ستاره چشمش به راه است زیباترین راز در ...

نویسنده: طاهره اکرمی

بسم الله الرحمن الرحیم آدرس امام زمان(ع) دیروز ما در خانه مان دعای ندبه داشتیم.آقای صفایی هم آمده بود.او امام جماعت مسجد ماست.من از میهمانان پذیرایی می کردم.کتاب های دعا را توزیع و به مردم چایی می دادم.دعا که تمام شد من از آقای صفایی پرسیدم:سوالی دارم که چند روز ...

نویسنده: مرتضی دانشمند

همین حوالی یک جمعه ی دیگر آمد و رفت ما منتظریم تا بیایی عمریست میان ما جداییست پایان بده تو به این جدایی دنیا شده بی‌قرار و بی تاب از بس که دعای ندبه خوانده پایان خوش تمام غم‌ها! چیزی به ظهور تو نمانده این جمعه سر قرارمان باش جای ...

نویسنده: سکینه پای‌رنج

داستان کوتاه : مادرم پا به ماه است با جواد از مدرسه می آییم. سر ظهر است. خورشید وسط آسمان ایستاده است. سر و صورتم خیس عرق شده است. عرق روی صورتم را با دستمال بر می دارم. به کوچه که می رسیم از زیر سایه باریک کنار دیوار حرکت ...

نویسنده: محسن کلهر

آن شب هوا سرد بود. دانه های درشت برف، مُشت مُشت از آسمان می بارید. عروسک های زهرا در اتاق گرم و نرمشان دور هم جمع شده بودند تا با هم گفتگو کنند. مرد عنکبوتی با عصبانیت دستش را روی میز کوبید و گفت: روی من یکی اصلا حساب نکنید! ...

نویسنده: مرضیه شریفی

زیباتر از بهار دنیا دلش گرفته دنیا چه سوت و کور است از واژه های شادی لحظه به لحظه دور است چشمان خسته اش هم در انتظار نور است فهمیده راه درمان در نسخه ظهور است بی تو، تو ای امامم دنیا چه بی قرار است در انتظار روزی زیباتر ...

نویسنده: طاهره اکرمی

اخبار می گوید از غزه و لبنان از کشته های جنگ مردان با ایمان از دشمن ظالم ازمسجد الاقصی از خانه هایی که ویرانه شد آنجا با اینکه ایرانم اما دلم آنجاست با یادشان هرشب چشمان من دریاست باید دعایی کرد از عمق جان و دل منجی شود پیدا تا ...

نویسنده: آزاده عبدلی

یک روز می رسد با کوله بار نور پر می شود جهان از آبشار نور با خود می آورد یک حس و حال خوب از بین می رود دلتنگی غروب صحبت فقط از اوست توی محله ها در روزنامه ها پشت مجله ها از راه می رسد آن جمعه‌ی قرار ...

نویسنده: سميه تورجی تورجی

ندیده می‌دانم که باغی از لبخند به چهره‌ات داری ندیده می‌دانم چقدر دلسوزی، چقدر غمخواری ندیده می‌دانم چقدر با ارزش؛ شبیه یک گنجی ندیده می‌دانم که از سیاهی‌ها تو نیز می‌رنجی ندیده می‌دانم تو ساحل امنی میان طوفان‌ها ندیده میخواهم که در مسیر تو فدا کنم جان را

...

نویسنده: فائزه زرافشان

  شِکُفتن هر شعرِ خوب و زیبا در وصفِ گُل سرودن بی تو، بدونِ معناست ای حجت بن الحسن! ای معنیِ شکوفا! ای معنیِ شکفتن! زیباست از تو گفتن ای حجت بن الحسن! گفتند: آفتابی تا کی ولی نتابی؟! گُل با گُلاب، خوش تر ای حجت بن الحسن! با لطفِ ...

نویسنده: مرتضی دانشمند

شعر خردسال نور نور می‌آید نور از دور می‌آید به قلب تاریکی به دست‌های کوچک من که دعا کرده بودند.

...

نویسنده: هما ایران پور

نامه‌ای نوشته‌ام برای تو صاف و ساده مثل روستا پاک و بی‌افاده مثل ابر‌ها این قبول، نامه‌ی مرا نانوشته خوانده‌ای من ولی دلم خوش است به این حرف‌های ساده و قشنگ؛ به جمله‌های رنگ‌رنگ؛ به این که با مداد زرد دور اسم تو شعاع نور می‌کشم؛ به انتهای نامه‌ام که ...

نویسنده: فائزه زرافشان

به نام خدای مهربان شعر نوجوان شب آمد زمین سرد و تاریک شد نمی بارد از دست شب ماهتاب نمی روید از غنچه ها خنده ای نمی تابد از آسمان آفتاب نمی جوشد از کوه ها چشمه ای نمی پرسد از حال گل، چلچله نمی آید از آسمان قاصدک شده ...

نویسنده: سیده اعظم جلال زاده میبدی

کو به کو آمَدَم من، کو به کو سوی تو، بی گفتگو تا که بینَم، روی تو من غلامِ، کوی تو صد شَرَف دارد دِلَم به حریم آسمان چون که گیرَست او پیش مهدی صاحِب زمان رو به سویت می شوم با هزاران آرزو از همه بیشتر بُوَد انسانَم، من ...

نویسنده: جواد رهنما

عطر بهار کوچه های شهر ما خالی از عطر بهار هر کجایش پر شده از هوای انتظار مادرم در خانه را آب و جارو می کند صبح جمعه، کوچه را پاک و خوشبو می کند می کند یک شاپرک از حیاط ما عبور می شود در دشت نور از نگاهم ...

نویسنده: طاهره اکرمی

داستان “انتظار ساندویچی” پایم شکسته. پای شکسته‌ام توی گچ ذِق‌ذق می‌کند. پای راستم جورِ پای شکسته‌ام را می‌کِشد. این همان پائی بود که موقع پیاده‌روی اربعین شکست. این‌بار توی پله‌های بام شکست. وقتی با داداش و پسرهای همسایه بدوبدو رفتیم روی پشت‌بام تا موشکهای وعده‌صادق را ببینیم. به قول بابا: ...

نویسنده: زهرا ملک ثابت

جهت امتیازدهی باید در سایت ثبت نام کرده باشید.